سلام نگار جوون.اوني كه باهات چت كرد و آيديتو دزديد من نبودم. يه نامرد بود كه آيديه منو چند نفر ديگه از اد ليستمو برد.من خيلي ناراحتم كه گمت كردم اگه اومدي به وبلاگم با يه آيدي بيا اين آيديمو اد كن.مرسي عزيزم.دلم برات تنگ شده: g00gli_m00gli_m00sh | ||||
نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 13:45 توسط سارا | | ||||
سیف فرغانی به مغولان آن روز و روزگار!!! | ||||
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد هم رونق زمان شما نیز بگذرد
زین کاروان سرای بسی کاروان گذشت ناچار کاروان شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمع ها بکشت هم بر چراغ دان شما نیز بگذرد
ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن تاثیر اختران شما نیز بگذرد
وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب بر دولت آشیان شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
باد خزان نکبت ایام ناگهان بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
بیش از دو روز بود از آن دگر کسان بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد
آب عجل که هست گلو گیر خاص و عام بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم تا سختی کمان شما نیز بگذرد
ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز این تیزی سنان شما نیز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدتی این گل ز گلستان شما نیز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
آبی ست ایستاده در این خانه مال و جاه این آب ناروان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت این عو عو سگان شما نیز بگذرد
ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع این گرگی شبان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست گرد سم خران شما نیز بگذرد
پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمع ها بکشت هم بر چراغ دان شما نیز بگذرد
ای دوستان خواهم که به نیکی دعای سیف یک روز بر زبان شما نیز بگذرد
| ||||
نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 13:0 توسط سارا | | ||||
روز های آخر اقامت در هند | ||||
سلام این شاید آخرین پستی باشد که در هند توویه این وبلاگ ثبت می شه.چون فردا صبح دیگه کامپیوترم جمع می شه ولی اگر بتونم توو این یه هفته ی باقی مونده توو کافینت پست می زارم.اما بعید می دونم وقت بشه ولی سعی خودم رو می کنم.توو این ۲۰ روز می خواستم خیلی پست بزارم توو وبلاگ اما وقت نشد. خیلی آدم دلش تنگ می شه از جایی که توو اون کلی خاطره داشته چه خوب چه بد که اکثراُ هم بد بودن دل بکنه.بیش تر از همه از خونه ای که توش بودی.دلم برای درخت پشت خونمون خیلی تنگ می شه چون هر وقت دلم می گرفت می رفتم توو بالکن می نشستم باهاش حرف می زدم درد و دل می کردم.حالا من چه جوری از این درخت دل بکنم؟!از اون پرندهای روش که صبح زود صداشون تویه اتاق می پیچید.می نشستمو مدت ها به صداشون گوش می دادم... وای این همه خاطره رو باید اینجا جا بذارمو برگردم.خیلی سخته...فردا قبل از رفتن از این خونه می خوام چند تا عکس از درخت قشنگم بگیرم تا هر وقت دوباره دلم گرفت حداقل عکساشو نگا کنم. البته بعد از ۴ سال شاید کلی سورپرایز و خاطره ی خوب توو ایران در انتظارم باشه که حتما هست و این خودش یه دل گرمیه بزرگیه...و از این نظر خوشحالم.اومدم ایران تا یکی دو ماه شاید نتونم به اینترنت دسترسی پیدا کنم البته می شه رفت کافینت. اما این یکی دو ماه فکر نکنم بتونم توو وبلاگ پست بزارم. خب دیگه... خداحافظ خاطرات من...خداحافظا این خونه...خداحافظ درخت قشنگ من... تا پست بعدی در ایران... | ||||
نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 23:8 توسط سارا | | ||||
اولین روز بعد از امتحانات | ||||
سلام دوستان خوبم مدت زیادیه که وبلاگ رو به روز نکردم.حتما خودتون بهتر می دونید که خرداد ماه و امتحانات...بالاخره هر جوری بود این امتحانا گذشت و یه نفس راحتی می تونیم بکشیم.خیلی سخت گذشت اما عوضش نتیجه بخش بود...خدا رو شکر. اصلا باورم نمی شه امسال گذشت.سال خیلی خیلی خیلی سختی رو گذروندم...اما گذشت.خوشحالم... فقط ۲۰ روز مونده تا برگشتن به ایران.دارم لحظه شماری می کنم واسه اون روزی که برگردیم.خیلی هیجان زده هم هستم چون توو این مدت که ما ایران نبودیم کلی عروس و دوماد و بچه اومدن که هنوز هیچ کدوم رو ندیدم...البته شایدم یه خورده سخت باشه. هر چند بعد از ۴ سال دارم بر می گردم ایران اما مطمئنم خیلی دلم واسه هند تنگ می شه.هر چند زندگی در هند خیلی سخته و آب و هوای زیاد جالبی نداره اما آدم به هر جا که عادت کنه دل کندن براش سخت می شه. خلاصه که این ۱۰-۱۵ روز رو درگیر خونه جم کردن و وسایل فروختن هستیم و خیلی سرمون شلوغه اما هر جوری باشه توو این مدت کوتاه سعی می کنم وبلاگ رو به روز کنم. | ||||
نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 21:58 توسط سارا | | ||||
It's My Birthday | ||||
| سلام
امروز ۱۶ فروردین تولدم بود...
تولد تولد تولدم مبارک...مبارک مبارک تولدم مبارک...
حالا به خاطر اینکه واسه عید نوروز وقت نشد که توو وبلاگ پست بزارم یه عکسم از سفره هفت سینی که چیده بودمش رو می زارم .البته درست کردن هفت سین خارج از ایران یه کم درد سر داره.باید واسه درست کردن هفت سینش هفت خان رستمو رد کنی. شمع روشن کرده بودم برقا همه خاموش فضا کلی رمانتیک شده بود. خب اینم از عکسش:
خب تا پست بعدی...
| ||||
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 20:29 توسط سارا | | ||||
هولی | ||||
سلام از قبل تصمیم داشتم هولی رو سوژه ای قرار بدم در مورد هند و توو وبلاگ بنویسم اما وقت نشد. هولی جشن رنگ بازی یا رنگ پاشی هندیاست. هر چند 12 اسفند بود اما فکر کنم بد نباشه الانم در موردش بنویسم. خیلی گشتم تا فلسفه ی هولی رو پیدا کنم اما چیزی دستگیرم نشد فقط می دونم که رنگ پاشی (هولی) از جشنایه ایران باستانم بوده. حالا اینجا هولی خودش دنگ و فنگی داره تا 2 روز قبلش که آب پاشیه .بادکنکایه کوچیکی از آب درست می کنن و می رن رو پشت بوما کمین می کنن و منتظر می شن تا کسی رد بشه و با آب بزننش.
من خودم چند بار همین بلا سرم اومد. البته یه بارش سطل آب بود که شانس آوردمو جا خالی دادم اما از بادکنکش زیاد خوردم .حالا آدم با آب بزننش مشکلی نیست ولی دیگه انتظار اینو نداشتم که توسط دختر 5 ساله ی همسایه روبروییمون برای تبریک هولی از سر تا پا با رنگ بنفش بشم. اما اگر واقعا حس و حالش باشه خیلی جشن با مزه ایه پر از هیجان....
اینم ۲ تا عکس از هولی بچه محلا :
آها یه چیزی در مورد هولی به نظرم رسید که قبلا شنیده بودم الان یادم اومد... اونم اینه که هولی به این منظور هست که ما همدیگرو یه روز از سال علناً رنگ می کنیم (خراب می کنیم ،بدریخت می کنیم،ضایع می کنیم) و دیگه درتمام طول سال با هم خوب و مهربون هستیم .خب فکر می کنم کافی باشه. اگه چیزی در مورد هولی دستگیرم شد توو پستایه بعدی می زارم. در ضمن عید نوروزتونم پیشاپیش مبارک باشه...
| ||||
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 14:24 توسط سارا | | ||||
پس از سال ها | ||||
سلام دوستای خوبم. این مدت همش مشغوله درس و مدرسه بودم.البته الانم هستم ولی خب دوره ی امتحانات خیلی بیش تر.خدا رو شکر امتحانام با خوبی و خوشی تموم شد و به اون نتیجه ای که انتظار داشتم رسیدم. امیدوارم که بقیه ی راه رو هم با لطف خدای مهربونم ادامه بدم... خب حالا می رم سراغ سوژه از هند .از اون جایی که سوژه هایی که تا الان پیش اومده دیگه تاریخ مصرفشون گذشته و الانم سوژه ی خاصی نیست یه شعر خیلی قشنگ از مصطفی رحماندوست براتون می زارم: پس از سال ها... : کامپیوتر کلیک! -صبر کنید... چند تغییر وضع اجباری باز شد صفحه ی همیشگی ام با گرافیک خشک تکراری "آی دی" ام توی صفحه ظاهرشد -کرده بودم ذخیره آ ی دی را پاره خطی که باز می رقصید٬ خواست "پس ورد" رمزوار مرا رمز من بود... ها٬بله٬حفظم سال و روز تولدم... زدم آن را و بعد هم: "اینتر" دل "این باکس"ماجراها داشت و پر از وعده های پوشالی: سفر مفت! کار٬ دلار٬دلار هدیه های زیاد مجانی و تقاضا برای یک دیدار این "فیری"٬آن فیری٬فیری٬بشتاب! نامه های دروغی بسیار همه را پس "دلیت"باید کرد "موس"من رفت تا دلیت کند ناگهان نام و نامه ای دیگر نامه ای آشنا است٬دقت کن روی عنوان نامه خم شده ام یک کلیک سریع نامه ای از تو بود: -گم شده ام گفته بودی: سلام! "آن لاین ام" باز گاهی به یاد من هستی؟ یا فراموش کرده ای؟ "چت" کن! وای "ای میل" تو چه ها که نکرد خاطراتم دوباره زنده شدند همه پر ماجرا و رنگارنگ: خنده٬بازی٬امید٬حرف قشنگ و پس از آن همه٬ جدایی و درد چت نکردم٬ ولی خدا می دید٬ کودکی را که در دل من بود کودکم قاه قاه می رقصید کامپیوتر هم از تو حال گرفت ناخودآگاه موس من چرخید و برای من وتو فال گرفت سال هایی که بود٬رفت و نرفت منتظر بوده ام که برگردی راستی یک سوال دارم: -تو چه گونه میان آن همه سایت٬ آی دی ام را به دست آوردی؟
| ||||
نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 20:3 توسط سارا | | ||||
Valentine | ||||
Happy valentine to all thoes who have true love although it was on 25
| ||||
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 23:55 توسط سارا | | ||||
نمایشگاه بین المللی در دهلی | ||||
|
سلام امروز می خوام در مورد نمایشگاه بین المللی که هر سال توو دهلی برگزار می شه بنویسم. این نمایشگاه معمولا اواسط نوامبر از 12 تا 25 ام هست که ایرانم جز کشور هایی است که توو این نمایشگاه غرفه داره.
کشورایی که تاریخ و فرهنگ خاصی نداشتن با کارای دستی خیلی خوب خودشونو نشون دادن یکی از این کشورا تایلند بود.اما ایران فقط زعفران داشت!!!من نمی دونم پس اون همه فرهنگو هنرو اصفهانو شیراز کجا رفته بود!!! خب به هر حال...
مام مثل هر سال یه سری زدیم.هر چند هر سال تکراری می شه اما من که خیلی خوشم می آد.انگار یادآور اولین ماه هایی هست که وارد هند شدیم.از همه بیش تر از غرفه ی چین خوشم اومد.یه عروسکای خیلی خوشگلی داشت که لباسای چینی تنشون بود موهاشونو مدل چینیا بسته بودن...(نگید بچه شدی مگه فقط دختربچه ها از عروسک خوششون می آد :D )
هم زمان با نمایشگاه اطراف غرفه ها اجرا های موسیقیو رقص و آواز هندی هم برگزار می شه که مجانیه.البته موسیقی سنتی. موقه ی نمایشگاه فضای اطراف غرفه ها رو خیلی جالب درس می کنن البته اکثرا ماکت اند که عکساشو گذاشتم خب دیگه فکر کنم کافی باشه. اینم یه نوشته از موقه هایی که جو می گیرتم :
خدایا چه کرده ای با انسان!!! آه خدایا چه کرده ای با انسان ... خدایا کاش می توانستم احساسم را انکار کنم ... ای کاش می توانستم ان ها را در گورستان قلبم برای همیشه دفن کنم ... خدایا سخت است ... نشدنی است ... خدایا این نیست جز آن چه تو در سرشتم قرار داده ای ... خدایا تو چه کرده ای با من ... خدایا تپش قلبم آزارم می دهد ... انگار کسی با مشت به دیواره ی قلبم می کوبد دلم می خواهد آن را با دست از سینه ام بیرون بکشم و زیر پایم بی رحمانه له اش کنم ... فریاد هایش را هم ناشنیده می گیرم ... حقش همین است ... خدایا با من چه کردی که در سینه ام چیزی به اسم قلب قرار دادی و با من چه نکرده است این قلب؟؟!! تقدیم به همه ی آدمای خوبه دنیا
بی صبرانه منتظر انتقادات و پیشنهادتون هستیم... | ||||
نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 21:50 توسط سارا | | ||||
خاطره ی عید فطر | ||||
سلام خب من امروز می خوام خاطره ی عید فطر رو بنویسم که یکی از بهترین خاطره های هندم بود. خب ما واسه عید فطر با جمعی از دانشجوا رفتیم فرید آباد.فرید آباد یه جایه تفریحی که حدود 25-27 کیلومتر با دهلی فاصله داره.البته سال پیش من واسه اردو با بچه های مدرسه رفته بودم فرید آباد ولی به خاطر شتر سواریش دوباره رفتم چون خیلی هیجان داره. فرید آباد نسبت به دهلی زیاد سرسبز نیست ولی یه دریاچه داره و وقتی از دریاچه می ری اون طرف تر یه پارک و یه رستوران داره که خب من فقط به خاطر شتر سواریش رفتم .اونایی که شتر سوار نشدن توصیه می کنم که یه بار امتحان کنن.یه ترس همراه با هیجان.البته شتر باید بدوه نه که راه بره.
نمی دونید دوستمو بیچاره کردم انقدر گفتم شتر شتر..مثلا این جوری: شتر سواری خیلی با حاله ها می گم شتر حیوون خیلی خوبی ها چند دقیقه بعد:می گم کنکور شتری که در خونه همه می خوابه کاریشم نمی شه کرد. همین جوری این قدر شتر شتر کردم گفت بابا کشتی منو بیا بریم سوار شو.
تا حدودای ساعت 6:30 همین جوری گذشتو و تقریبا هوا تاریک شده بود و تصمیم گرفتیم برگردیم.توو راه که داشتیم می اومدیم به طرف اتوبوسا دیدیم یه پسره نوار گذاشته با صدای خیلی بلند وسط ملت داره می رقصه.همه غش کرده بودن از خنده.واقعا این هندیا خیلی خوشن ها!!! خلاصه با اتوبوسا برگشتیم .البته من که تا دهلی در حال چرت زدن بودم این قدر که اون روز فعال بودم.در ضمن بگم بعد از سه سال دوباره سوار اتوبوس شدم!!! تا خاطره ی بعدی از هند... | ||||
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 9:58 توسط سارا | | ||||

















